سلام؛
مدتی پیش من از آقای دکتر درخواست کرده بودم در صورت امکان یک بازی وبلاگی برگزار کنند. ایشان با سخاوت قبول کردند و درخواست من اجابت شد. تمام دوستانی که اینجا را می خونند همگی به این بازی وبلاگی دعوت هستین...
سلام؛
از دیروز نتیجه تست کرونای من مثبت شده. چیه این مریضی واقعاً؟ تمام اعضا و جوارحم درد می کنه. آب دهنم را هم نمیتونم پایین بدم. گویا جز استراحت و مایعات فراوان درمانی نداره. راستی هندونه با کرونا سازگاره؟؟
بعداً نوشت: خانه نشینی دوران بیماری کرونا فرصت مناسبی برای مطالعه و تماشای فیلم های از قبل مانده هست. اخیراً تبلیغات زیادی در خصوص فیلم عنکبوت ساخته ابراهیم ایرج زاد انجام شده بود. گفته میشه این فیلم برش های زیادی داده شده و در نهایت این ورژن مورد تأیید قرار گرفته است. قبل از تماشای این فیلم، مستند سعید حنایی را در اینترنت تماشا کردم. بعد با تماشای فیلم عنکبوت پاسخ بیش تری برای ابهامات من پدیدار شد. اما هنوز بخش هایی از داستان شفاف نیست. مستند ساخته شده نیز حاوی نکات فراوانی است که خودتون می تونید پس از تماشای اون برداشت کنید. سعید حنایی در فیلم مستند در بخشی از سخنانش تأکید دارد که آنچه انجام داده است در دانشگاه ها مورد بررسی قرار گیرد.
خاطرم هست چند سال پیش دختر ترشیده هم در وبلاگ خود پستی با عنوان انحراف خاموش منتشر کرد. موضوع کمی متفاوت از مورد بالا بود. پست با استقبال زیادی مواجه شد. نتایج آن به یک جامعه شناس تحویل شد اما از تجزیه و تحلیل آن خبری نشد.
شما هم شاید براتون پیش آمده که در تعطیلات تابستان جایی مشغول بکار شوید تا هم سرگرم بشید و هم درآمدی در حد پول تو جیبی در بیارید.
من هم یادمه اول راهنمایی بودم که با معرفی یکی از آشنایان در مغازه «علی کبابی» مشغول شدم. علی کبابی تقریباً چهل و اندی سال داشت. تُپُل و قدی خمیده داشت و روی دستانش خالکوبی دوران جاهلیت. دارای سه دختر و یک فرزند پسر که خیلی عزیز بود. پسرش هر موقع مغازه می آمد پیاز را خالی خالی مثل سیب گاز میزد و پدرش ذوق می کرد. تا به عمرم ندیده بودم کسی پیاز را اینطوری گاز بزنه و بخوره و اشکش در نیاد! امّا چند خاطره:
یک: بنا بر عادت مألوف هر هفته پنج شنبه ها دو کار می بایست انجام می شد. یکی تمیز کردن سیخ ها با سمباده و دیگری رنده کردن پیاز. یادم هست در حال رنده کردن پیاز بودم و اشک از چشمم جاری شده بود که یک مشتری مرا دید. به علی کبابی رو کرد و گفت: آقا برای این بچه دستگاه پیاز رنده کن بخرید تا اینطوری نشه.گفت: بچه خودم نیست.
دو: خاطرم هست که یک فردی آمد و برایش نوشابه باز کردم. معمولاً قدیما رسم داشتند شیشه نوشابه را تکون میدادند تا گازش دربیاد و بعد بنوشند. من همیشه از این کار متنفر بودم. کل نوشابه از شیشه ریخت بیرون و یخچال های مغازه را به .... کشید. کار من در آمد. یک روز کامل مشغول تمیز کاری بودم.
سه: یک روز مردی با اعضای خانواده آمدن و نمیدونم چند دست کباب خوردن. علی کبابی به من همیشه تذکر می داد که نون اضافه فقط به هر دست کباب یکی بده تا کم نیاد. مرد از من 4 یا 5 نان اضافه درخواست کرد. با شرمندگی گفتم نمیشه. اومد با علی کبابی صحبت کرد. علی کبابی گفت: کباب را با نون میخوری یا نون را با کباب؟ خلاصه که موقع رفتن من دم صندوق مغازه بودم. اون آقا به من گفت : خدا را خوش نیومد چون گرسنه از سر سفره بلند شدیم... این خاطره تلخ هم برای من موندگار شد.
چهار: چند همسایه مغازه دار هم داشتیم که به غیر از یکی همه آقا بودند. ما صندوق های نوشابه را بیرون هم می چیدیم و من همیشه مرقب بودم کسی نوشابه ای کش نرود. یک روز عصر در یک لحظه که داخل مغازه رفتم یکی یک نوشابه برداشت. هر چقدر این طرف و اون طرف را گشتم کسی را نیافتم. اون موقع ها هم دوربینی در کار نبود. از شما چه پنهان هنوز برام مهمه بدونم کی اون شیشه نوشابه را برداشت. پولش ارزشی نداشت امّا سنگینی این خاطره درد داشت...
پنج: همین علی کبابی برادری داشت که از منزل محل سکونتش یک دانگ سهیم بود. آنقدر با علی کبابی سرِ فروش آن یک دانگ لج کرده بود که کار به دادگاه کشیده بود. برادر دیگر علی کبابی همیشه برای کدخدامنشی می آمد مغازه. من با چایی از آن ها پذیرایی می کردم و یکی از سرگرمی های من پیگیری موضوع خانه علی کبابی بود.
شش: من عادت داشتم برای ناهارم حاضری می بردم و ناهارم را در خونه به عنوان شام می خوردم. علی کبابی عادت داشت برای خودش کباب چنجه درست می کرد و یا تخم مرخ رسمی با روغن حیوانی. اتفاقاً بوی خوبی هم راه مینداخت. منم که نون و پنیر داشتم. هر چقدر شما از کباب چنجه و یا تخم مرغ ایشون در کل تابستون چشیدید منم چشیدم. در کل من نان و پنیرم را با بوی کباب علی کبابی صرف می کردم.
در کل دوستان علی کبابی نباشیم.
پی نوشت1: میگن همیشه خوبی میمونه. نام نیکی گر بماند زآدمی و .... امّا هر چی مرور می کنم از این علی کبابی فقط خاطرات بدش در ذهن من مونده؛
پی نوشت 2 : علی کبابی اگر روزی اینجا را خوندی بدون که دوست داشتم سال بعد هم تابستون بیام مغازت کار کنم اما با اون حقوق اندکی که کف دستم گذاشتی، دستم را داغ کردم از جلوی مغازت هم رد نشم؛
پی نوشت3: سال بعد جای دیگری کار کردم که در مورد اون هم در پستی جدا می نویسم.
سلام؛
چند روز پیش با مردی(چهل و اندی ساله) صحبت می کردم که با یک خانم ازدواج شرعی انجام داده بود اما ازدواج رسمی انجام نداده بود. ایشون از زن اولش دو سه تا بچه داشت و قرار بود با همسر دوم به یکی از کشورهای همسایه سفر کنند. من از این آقا سؤال کردم این ازدواج تا کی قراره مخفی بمونه؟ آیا برنامه ای برای افشا کردنش به زن اولت داری؟ اگر زن اولت بفمه چه اقدامی انجام میدی؟
مرد در پاسخ به همه سؤالات من پاسخ داد:" بهش فکر نکردم". من زن اولمو دوست دارم اما ...
من دلیل ازدواج دوم ایشون را نمیدونم اما همین طور که مردا انتظار دارند زن ها بهشون وفادار باشند، خانم ها هم به نسبت همین انتظار را از مردها دارند.
پی نوشت1: ممنونم از اینکه هنوز به اینجا سر می زنید؛
پی نوشت 2: میانگین سنی بستگان ما بالا رفته و هر هفته با خبر بستری شدن یکی از آن ها در بیمارستان و احیاناً عمل، ناراحت میشیم. گذشته از رنج و عذاب بیمار، همراهان او هم رنجی مضاعف را تحمل می کنند. انشااله همه مریضا شفا پیدا کنند؛
پی نوشت 3: اخیراً شارژ آپارتمان ما بسیار زیاد شده و صدای همه در آمده. نمیدونم شما مدیر ساختمان بودید یا نه اما مدیریت هزینه های ساختمان کار سختیه که هر کسی زیر بارش نمیره.
زنگ اف ام را می زنیم.کسی در را باز می کند و صدایش از دور به گوش می رسد :
- «کیه..؟»
جواب می دهیم ...
راهروی مخروبه ای که دم در قرار گرفته هر سال خراب تر و شسته تر می شود. هنوز آوار خاک و سنگ و آجر آن سوتر روی هم سوار است. امّا آن طرف دیوار صحنه دلپذیر تری نمایان می شود. حیاطی که آب و جارو شده. باغچه ای که آبیاری شده...
پیرزنی خمیده از سختیِ زمانه به سمتمان می آید و در آغوشمان می کشد. مثل عادت همیشگی، اوّل سری به آشپزخانه قدیمی اش که حالا آب ِگرم دار شده می زنیم. دردِ سوزناکی را وسط سرم حس می کنم که برای چندمین بار با چفت در برخورد کرده. چهارچوب در، شاید به رسم ادب کوتاه ساخته شده و من هنوز این را متوجّه نشده ام.
اینجا پُر است از تاپوهای گِلی که شاید بیش از صد سال قدمت دارند. صندوق خانه ای با قفل پیچی ، دم در قرار گرفته. هوس می کنم در چفتی اش را باز کنم و نگاهی بیندازم. قوطی های خارجیِ شیر خشک های قدیمی ، لوده های خالیِ چوبی انار و انگور ، چراغ آبی هایِ معروف سه فتیله ای ، طاق ضربی ، کف اتاق پوشیده با آجرهای پخته ... نفسی چاق می کنم وسط این فضا. زنده می شود تنم. جان می گیرم...
خاله دار و ندارش رابرای پذیرایی ما گذاشته. مادرم اصرار می کند که آمده ایم خودت را ببینیم امّا گوشش بدهکار نیست. از آنسوی اتاق صدای زنگ تلفن به گوش میرسد. دخترش احوالپرسی می کند.
گرچه هوا هنوز سرد است تا جایی که من لرزم گرفته امّا اندام لاغر و نحیفش را با بلوزی نازک پوشانده و اثری از سرما در خود حس نمی کند.
همین طور مبهوت نمای اتاق شده ام...لب و لوچه ام آویزان است .دستی در جیب کُتم می کنم . حرف های پشت سر هم خاله را قسمتی با تأمّل و قسمتی با حواس پرتی ، رد می کنم.
از نوه اش می گوید. او که زمانی در همین اتاق برای پزشکی قبول شد؛
احمد جان امروز خانه ی مادربزرگت بودم. چقدر جای تو خالی بود.این هم از شانس بد ِ من که تو نباشی.
مادر بزرگت از تو برایمان می گوید. می گوید تمام سال گذشته را برای پزشکی در این اُتاق می خواندی.
مادر بزرگت شب ها که تو نیستی می ترسد. می ترسد از صدای نایلون های سیاهِ بتون های همسایه که با افتادن باد زیر آن ، صدای وحشتناکی درست می کند. می ترسد از بارش های ناگهانی باران و ناودان هایِ گرفته . امّا واقعیتش را بخواهی مادر بزرگت فقط و فقط از تنهایی می ترسد. از اینکه تو نیستی، می ترسد.
اینجا همه چیز هست، فقط تو نیستی.
مونسِ شب های تنهایی اش...
کاش می شد خاله تنها نباشد.کاش کسی بود و دستی به حال و روز این خانه می کشید.اگر خاله نباشد ، این خانه هم نخواهد بود.
نگاهی به مادرم می اندازم ، مادر نگاهی به من.انگار چیزی به هم گفته باشیم.
دیگروقت رفتن است. هنوز در و دیوار این خانه حرف دارند. خوب نفس می کشم.شاید بوی این خانه دیگر به مشامم نرسد.
کاش خاله و خانه اش همیشه باشند...
---------
متن بالا را 5 سال پیش برای خاله نوشته بودم. خاله سال گذشته رفت و من هنوز این متن را توی ذهنم مرور می کنم. نمی دانم چه بر سرِ خانه آمد امّا...امّا به گمانم مردِ همسایه خیلی زود به این فکر افتاده باشد که زمین خانه خاله را به مجموعه مسکونی اش بچسباند و برجی عَلَم کند.
دلم گرفت. خاله رفت. یادش همیشه سبز...