سلام.
یادتونه در چند پست قبل گفته بودم کاش می شد پدرم را دوباره در آغوش می کشیدم. متأسفانه در جهان واقع که این امر شدنی نیست اما با کمک هوش مصنوعی زیر می تونید این موضوع را محقق کنید تا شاید آلامی در سوز نهفته شما باشد. من که خودم از این خدمت هوش مصنوعی استفاده و لذت بردم. روش کار را در اینترنت سرچ کنید، ساده هست. امیدوارم مفید بوده باشه.
https://www.vidu.studio
سلام؛
اگر یادتون باشه یه زمانی گوگل، سرویسی بنام گوگل ریدر داشت. خیلی از وبلاگ نویس ها، کد تولید شده از گوگل ریدر را در کناره وبلاگ خود قرار میدادند و با آپدیت شدن هر یک از وبلاگ ها، نام آن ها بولد می شد و امّا از یک زمانی دیگه گوگل این خدمت را ارائه نداد و این آپشن هم از کار افتاد. داشتم تصاویر و فایل های پیکو فایل را مروری می کردم تا رسیدم به بازی وبلاگی شهریور ماه 1390 . اگر درست خاطرم باشه، از دوستان وبلاگی درخواست کرده بودم متنی را به دلخواه خود بخوانند و یا خودشان را معرفی کنند و یا هر چه دوست دارند بگویند و برایم ارسال کنند تا صدای همدیگر را بشنویم. دلم برای آن زمان تنگ شد و شاید ذوق زده هم شدم. کجایند این دوستان...
اگر شما هم دوست داشتید، می تونید لینک صدای خودتون را ارسال کنید تا در ادامه این فایل ها آپلود کنم. دکتر ربولی، مهرداد، منجوق، صبا، ترانه، سارا، عمه، لیمو به صورت ویژه دعوتید.
1- مریم یادگار
2- مهتاب
4- نازگل
5- دکتر آرش
6- مهدی باهوش
7- فاطمه
8- مریم
10- محسن
11- مهرناز
12- سجاد
13- مهدی
14- مهسا
15- بچه خواهرم
16- امیرحسام
17- دکتر هدیه
18- صحرا و پسرانش
19- صحرا
20- دکتر نفیس
21- دانا
22- الکترونیک لایف
سلام؛
به سبک مهرداد عزیز در این پست کتابی را که دوستی به من معرفی کرده است، به شما معرفی می کنم.

البته بااین تفاوت که من هنوز کتاب را تمام نکرده ام و ابتدای آن هستم. اگر دوست داشتید شما هم می توانید پادکست این کتاب را، بصورت رایگان از اینترنت دریافت کنید. یادم هست زمانی از مهرداد عزیز پرسیدم چه خوب که فرصت داری، کتاب را ورق بزنی و نقد آن را در وبلاگ بنویسی. او گفت: البته من بیش تر کتاب را را گوش میدهم. در مسیر رفت و آمد و ... البته که من هم در مسیر رفت و آمد به فایل های صوتی گوش میدهم. بعد از اتمام کتاب نظر تکمیلی خودم را در این پست ارسال می کنم.
بعداً نوشت: کتاب را تمام کردم. کتاب خیلی خوبی بود. مثل بقیه کتاب های روان شناسی، نویسنده سعی می کنه با ذکر مثال، نکات آموزشی خودش را به مخاطب ارائه بده. دو فصل خیلی خوب هم داره که شاید به نوعی خانواده ها تو ذهنشون تابو داشته باشن اما حتماً باید پدر و مادر فرزندانشون را آگاه کنند.خیلی وقت ها باورهای غلطی رفتارهای غلط ما را می سازه و با شناخت اون رفتارها، زندگی سالم تری می تونیم داشته باشیم. خودشناسی دراین کتاب بسیار تأکید شده.
پرسشنامههای بسیار کارآمدی در متن کتاب وجود داره. در فصول پایانی ویژگی های والدین سمی بیان شده و اونجاست که حس می کنید چقدر از این ویژگی های غلط دور و بر ما و یا خود ما دچار آن شدیم.برخی مواقع والدین رفتاری را در ذهن خود، دلسوزانه و در قبال فرزندان خود تصور می کنند اما در حقیقت درون فرزندان اثرات منفی ناخواسته ای گذاشته میشه که تا عمر دارند یادشون هست و حتی در زندگی مشترک آینده آنها هم باقی می ماند.
البته درمان کار سادهای نیست ولی امکان پذیر است و از طرفی، در فرآیند درمان باید روی خودمان تمرکز کنیم و به هیچ عنوان توقع پشیمانی یا تغییر رفتار را از والدین نداشته باشیم که انتظاری بیهوده است و باعث انحراف روند درمان هم میشود. در پایان مطالعه این کتاب را خصوصاً به پدر و مادری که قصد دارند فرزند بیاورند و یا فرزند کوچکی دارند خیلی توصیه می کنم.
همین ابتدای مطلب لطفاً برای شادی روح عزیزانتون فاتحه ای بخونید. انشااله که روحشون قرین رحمت و آرامش باشه.( این پست ناراحت کننده هست و اگر در حال حاضر در وضعیت روحی مناسبی نیستید، لطفاً نخوانید)
ماجرا به 10 سال پیش برمی گرده. وقتی من در شغل جدیدی مشغول بکار شده بودم و از خانواده دور بودم. جسته و گریخته خانواده اطلاع می دادند که پدر کمی مریض احوال هست و اما نه در حدی که بخواهد، بستری شود. همان روزها پرونده پروژه بزرگی را دست منِ جوان داده بودند تا طرح ناقصی را به اتمام برسانم. هر روز استرس و فشار کاری و شاید مجالی برای سراغ گرفتن با دل سیری از خانواده نبود. این توجیه است و البته من باید احوالپرسی می کردم و نکردم. ناگفته نماند که خانواده از ترس اینکه من نگران شوم و شاید استرس و فشار روی من زیاد شود، احوال پدر و تمام و کمال انتقال نمی دادند.
اما یکی از روزهای سرد دی ماه پدر با علائم سرگیجه و بی حسی بدن در بیمارستان شهر بستری شد. هر روز سراغ می گرفتم و باز هم حقیقت را کسی نگفت تا اینکه روزی خواهرم بغضش ترکید و گفت من دیگه توان ندارم و بیا... همین اتفاق باعث شد تا کار و هرچه هست را رها کنم و سریع راهی شهرمون بشم. پدرم در بستر بود. کسی که همیشه از دیدار من گُل از گُلش می شکفت دیگر نایی نداشت. به اصطلاح امرزوی تحویلم نگرفت. خیلی ناراحت شدم. شاید پدرم از رسیدن دیر هنگام من غمگین بود. دیگرهیچ وقت نشد دو نفری بشینیم و گپ و گُفتی کنیم. فردای روزی که رسیدم پدر را برای MRI به مرکز استان بردم و در مسیر رفت و برگشت موهای سرش را نوازش کردم. از بی مهری های کارمندان آمبولانس نگویم که خود قصه ای جدا دارد. همان شب پدر ایست قلبی کرد. پزشکان هر چه توانستند انجام دادند و پدر به کُما رفت. همیشه از پرستارها می پرسیدم: خانم پدرم می شنود؟ می گفتند بله. شاید اختیار تحرک بدن را نداشته باشد اما شنوایی اش کار می کند. تنها دل خوشی من آن شد که تا پدر بود با او یک روز سر کردم تا داغش بر دلم نماند. چه حاصل؟؟ این داغ هر روز زنده است و الآن حاضرم دار و ندارم را بدهم و پدر برگردد. بگذریم. ..
بعداًدر نتیجه MRI آمده بود که در مغز چند لخته خونی وجود دارد. تمام تخت های آی سی یو بیمارستان های شهرمان پر بود. پدر ما با 67 سال سن در اولویت اتاق آی سی یو نبود. کمیسیون پزشکی استان برای اون هیچ بیمارستانی را تخصیص نداد و تنها دلیلی که می آوردند می گفتند، جوانان در اولویت هستند. این بیمار را هم هیچ توصیه نمی کردند تا جابجا کنیم. کم کم کلیه ها هم از کار افتاد و پدر را در همان حال در بیمارستانی دیگر یک بار دیالیز کردیم. خدا میداند که چقدر برایم سخت بود پدر را در آن وضعیت جابجا کنم اما چاره چه بود. سرو گوش پدر کمی با دیالیز کمی بهتر شد و ما خوشحال بودیم اما...
یک شب کپسول هوا و دستگاه های ونتیلاتور از کار افتادند و تا صبح هزار بار مردیم و زنده شدیم که چرا این دستگاه ها سالم نیست. در واقع در بخش عمومی، یک آی سی یوی اختصاصی برای پدر تدارک دیدند. به هر کسی می شناختم و فکر می کردم گره می گشاید، زنگ زدم. پسر خاله ام که هر جا هست خدا حفظش کند گفت اگر مسئله پول است، برای هزینه پدرت هیچ نگران نباش. من ماشین سنگین خودم را می فروشم. خودم داد میزدم هر چه دارم و ندارم می دهم تا پدرم بماند. شوهر خاله ام مرا به گوشه ای کشید وگفت تو آینده داری. بی فکر رفتار نکن.
شاید شما هم جای من بودید همین کار را می کردید. چه کسی از پدر و مادر عزیزتر؟
روزی با یکی از دوستانم صحبت کردم و برایش یک آی سی یو در مرکز استان گرفت. بی اتلاف وقت پدر را 80 کیلومتر جابجا کردیم و به اورژانس رساندیم تا برای بستری آماده شود. پدرم در بدن هیچ رگی نداشت و در نهایت از گردن رگ گرفتند. بخدا آن قدر برایم اذیت کردن پدرم زجر آور بود، ولی چه فایده. اگر یک درصد احتمال می دادم که امیدی هست، همان را انجام میدادم. پدر بالاخره آماده شد تا به اتاق آس سی یو برود. من و دامادمان برای شام دوری داخل بیمارستان زدیم تا اینکه از بلند گو صدایمان زدند. مردی کنار تخت او ایستاده بود و در حالی که نوار قلب پدر که خط صافی بود را نشان می داد فقط گفت: متأسفم. خدا می داند آسمان روی سرمان خراب شد و با دامادمان آنقدر گریه کردیم که ...
خدا از من نگذرد. روزی که بالای سر پدرم ایستاده بودم ، به خواهرم می گفتم وضعیت پدر خوب نیست. فکری کنید. خودتان را آماده کنید. نمی دانم آنجا بالای سر مریض هم جای این حرف هاست؟؟ هر روز این موضوع را مرور می کنم. با خودم می گویم پسر چه دل سنگی داشتی. خدا به دادت برسد. مرگ حق است و بالاخره نوبت تو هم می رسد...
از آن زمان همیشه از پدرم حلالیت می طلبم. برای اینکه به موقع نبودم،برای اینکه در زمانی که باید باشم ، نبودم. برای اینکه اولویت اول من نبود، برای اینکه بی جا حرف زدم، برای اینکه حرف نزدم و هزار برای دیگر... کاش پدر را سفت و محکم همچون همیشه ، در خواب در آغوشم بگیرم.
- همکاری عکس پدرش را در پروفایل واتس آپش گذاشته بود در حالی که پدر او را از زیر قرآن ردش می کرد. به او مرحبا گفتم برای این حُسن انتخاب. انگار جرقه ای زده باشم، های های گریه کرد...
این موضوع همیشه مثل یک خوره ذهن مرا می خورد..
سلام؛
چند وقتی بود هی دست می بردم بنویسم اما نشد. قبل از عید دو ماهی در تهران و چند شهر دیگر ایران بودم. شاید ده دوازده روزی به عید مانده بود. با همسر و پسرم در میدون راه آهن تهران، کنار مجسمه مردی که کلاه شاپوشو برداشته و چمدونی کنارش گذاشته نشستیم. ساعت به 2 نزدیک میشه.
«....نسیم خنکی می وزه. بوی عید داره میاد. یه طرف دیگه یکی داره ویولن میزنه. چقدر این شهر زندس...»
این ور اما از ساعت 8 مغازه ها بسته میشه و نهایت پاساژهای بزرگش مثلاً تا ساعت 11 باز باشن. چهار ماه پرمشغله را طی کردیم. پر از بالا و پایینی با خاطرات تلخ و شیرین. قدر شاید یک سال به ما گذشت. امروز اما دوباره موعد دوریه. شاید فرصتی برای رفرش و تجدید قوای خانواده. خودم هم راضی نبودم تا بیش تر تنها باشند و باید برن.
در خونه را باز کردم. جای جای این خونه پر از خاطراته. خوبه که کار هست وگرنه آدم با فکر چه می کشه. و همیشه با خودم فکر می کنم که خدا چه خلقت بزرگی کرده و چه خوبه که ذهن، هر چیز تازه ای را فردا به مرور به پستوی خودش می بره و کم کم کهنش می کنه. شاید اینجوریه که تحمل مصائب راحت تر می شه. البته شادی ها که همیشه ماندگارند. خدایا به خاطر همه داده هات ونداده هات شکر.