بی مقدمه...

بی مقدمه...

بی مقدمه شروع شد
بی مقدمه...

بی مقدمه...

بی مقدمه شروع شد

به وقت تنهایی...

یادم میاد در دوران بچگی، مادرم برای رفتن به بازار ما را در خونه تنها میذاشت. گذشته از اینکه مدتی بازی می کردیم و سرگرم بودیم اما کار به جایی میرسید که دوست نداشتم تنها باشم. 

تنها بودن بعضی وقت ها هم بد نیست. آدم وقتهایی هست که دوست داره تنها باشه. 

از بیست اردیبهشت ماه امسال خانواده من سه تکه شده. هر کدام در شهری و جدا از هم. 

تنها یک تصمیم سخت این شرایط را به وجود آورد. حتماً شما هم در شرایطی بودید که تصمیم گیری خیلی براتون سخت میشه. 

ما از آینده هیچ وقت خبر نداریم و بر اساس شرایط حال تصمیم می گیریم. من نباید فراموش کنم که برای رسیدن به موقعیت فعلی خیلی سختی کشیدم. 

الان اما تنهام. کاش این تنهایی زودتر تموم بشه. چه کسی نزدیک تر از اعضای خانواده. چه کسی هم زبان تر از اونها. 

همیشه این حرف مادرم آویزه گوشمه که" تنهایی برازنده خداست"...

نظرات 2 + ارسال نظر
سارا چهارشنبه 26 آبان‌ماه سال 1400 ساعت 07:28 ب.ظ http://15azar59.blogsky.com

سلام
درست میگن مادرتون تنهایی واقعا ازاردهنده هست فقط شاید برای مقطعی و مدت کوتاهی بتونه کمی ارامشبخش باشه ولی همیشگی بودنش خیلی بد هست

سلام؛ ممنونم..

نگار یکشنبه 19 دی‌ماه سال 1400 ساعت 07:21 ق.ظ

چون سر آمد دولت شب‌های وصل
بگذرد ایام هجران غم مخور
امیدوارم به زودی دوباره جمعتون جمع بشه.

سلام؛ خیلی ممنونم.
انشااله.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد