بی مقدمه...

بی مقدمه...

بی مقدمه شروع شد
بی مقدمه...

بی مقدمه...

بی مقدمه شروع شد

دکلمه باران...

سلام؛ 

دکلمه بارانhttps://aparat.com/v/iqu98ab تقدیم نگاه مهربان شما.

 

باران…

می‌بارد.

قطره‌ها…
بر شیشه می‌لغزند،
روی سقف می‌کوبند،
در دل کوچه‌ها می‌دوند.

و من…
تمام صدای جهان را خاموش می‌کنم،
تا فقط… صدای باران بماند.

باران…
مرا یاد تو می‌اندازد.
یاد روزی که خیس و بی‌بهانه،
در خیابانی بارانی…
نگاهم کردی،
و جهان… از حرکت ایستاد.

باران…
عطر خاک را بلند می‌کند،
و عطر تو را هم.
عطری که هنوز،
از دلِ این دلتنگی‌ها پاک نشده.

من،
زیر این باران…
بهانه‌ای برای بودن می‌خواهم.
بهانه‌ای برای ماندن.
بهانه‌ای برای گفتنِ یک کلمه…
که همیشه در گلو مانده است:
دوستت دارم.

باران…
پنجره‌ها را صدا می‌زند.
خانه‌ها را بیدار می‌کند.
اما من،
فقط دل خودم را بیدار می‌بینم،
که جز نام تو،
هیچ چیز در آن نمی‌لرزد.

کاش…
کنارم بودی.
کاش قدم‌هایمان،
با صدای باران هم‌صدا می‌شد.
کاش خیابان‌های خیس،
شاهد عبور دو سایه می‌شدند…
یکی من، یکی تو.

باران…
همیشه حرفی برای گفتن دارد.
همیشه رازی برای پنهان کردن.
و همیشه یادم می‌آورد:
عشق،
مانند باران است…
بی‌خبر می‌آید،
بی‌پروا می‌بارد،
و هیچ‌وقت
از یاد نمی‌رود.


حال این روزها...

سلام؛ 

قدیما می‌گفتن پرنده‌ای که جفت نداشته باشه، توی قفس بغض می‌کنه، نمی‌خونه، حتی طاقت موندن هم نداره.

این روزها حال منم شبیه همون پرنده‌ست؛ پر از حرف‌هایی که ته دلم مونده، پر از چیزایی که دوست دارم بگم و خالی بشم، ولی نمی‌شه.

انگار یه عالمه جمله توی گلو گیر کرده باشه و هیچ راهی برای بیرون اومدنش نباشه. این حس سنگینه، خسته‌کننده‌ست. با این حال، به خودم می‌گم اینم فقط یه دوره‌ست از زندگی. مثل همه‌ی دوره‌های سختی که گذشتن، اینم می‌گذره.

امیدوارم به زودی بتونم حرف بزنم، بخندم و سبک شم. تا اون روز فقط باید صبر کنم و بذارم زمان کار خودش رو بکنه.

«چون قفس تنگ بود، مرغ به پرواز آید
غم مخور، صبح امید از پس شب‌ها آید»